|
|
|
|
|
… آقايان گنجی و کديور معتقدند که اکثريت مردم ايران که سهل است، همهء «جوانان برومند خارج کشور» هم پشت آنها هستند و «غريبه ها» ئی ـ که ما باشيم ـ اندک شمارند؟ بسيار خوب. آيا اين وظيفهء ما معتقدان به سکولاريسم نيست که، درست بنا به خواست آقای گنجی، به مجلس آنها نرويم و تظاهرات خودمان را بر پا کنيم؟ اگر ملت ايران پس از سی سال هنوز نفهميده است که هر چه می کشد از حضور اسلام و مذهب حعفری و فقه دوازده امامی و آخوندها و «روشنفکران مدهبی!؟» ی آن در حکومت است و هنوز در اين «ترکيب منحوس» محاسنی می بيند و می خواهد، از طريق مشاطه گری و «اصلاح»، آن محاسن را رو بياورد و حکومت اسلامی تر و تميز شده را نگه دارد، خوب بگذار چنين باشد. من چرا بايد به دنبال ملت مفروضی اينگونه فريب خورده و در توهم افتاده راه بيافتم و از ترس اينکه «دموکرات» خوانده نشوم عقايدم را در گلويم خفه کنم؟ راستش را بگويم؛ بنظر من، ما هنوز حتی از روزگار ميرزا آقا خان کرمانی که سهل است از زمانهء کسروی و دشتی هم نگذشته ايم و تازه شاهد آنيم که تخم فکری که آنها در زمين مذهب زدهء ايران کاشته اند دارد شاخ و برگ می دهد. چرا ما از آنان درس نگيريم و برای «مردمی ديگر» که در زهدان امروز منتظر سر زدن از خاک ايرانند ننويسيم؟ براستی ما چرا، برای سياسی کاری و سهم گيری در قدرت، به هر مذلت و سازش و معامله ای (که هيچ سودی در آن برای مردم ما وجود ندارد و، حداکثر، حکومت اسلامی آقای خمينی را تبديل به جمهوری اسلامی آقای بازرگان می کند) تن بدهيم؟ ما چرا فرياد نکنيم که ای جوانان برومند داخل و خارج کشور! روشنفکران نسل ما مزهء همکاری و همراهی با اسلاميست ها چشيده اند و سی سال است برای همين کارشان از شما شماتت می شنوند و خودشان هم خود را سرزنش می کنند؛ شما لااقل خام اسلاميست های مدرن نشويد که می خواهند از طريق جاده ای که نام قلابی و گول زنک «جمهوری خواهی» را دارد شما را به دامان حکومتی بياندازند که بهترين چهره اش آدمی است به نام مهندس موسوی که خودش می گويد قصد دارد شما را به دوران خمينی برگرداند. براستی، آيا شما هم، در آن لباس ها و بازو بند ها و مچ بندها و شالگردن های سبزتان، همين را می خواهيد و برای اين به خيابان آمده ايد که کسی پيدا شود و شما را به دوران نکبت بار حکومت خمينی برگرداند؟ در اين صورت دريغا که فقط گردن های نازک تان را برای قيچی وجين کار باغبانی عبوس بلند کرده ايد و نمی دانيد که با هر لباس به خيابان بيائيد ـ چه سبز، چه سرخ، چه دو رنگ، و چه سه رنگ؛ چه با عنکبوت وسط پرچم و چه حتی با شير و خورشيدی که اسلاميست ها هوا کنند، تا زمانی که به حکمت ساده و آشکار ضرورت برقراری يک حکومت سکولار در کشورتان پی نبرده و به صراحت در شعارهاتان خواستاری جدائی مذهب از حکومت را فرياد نکرده ايد، راه تان به همانجا ختم می شود که هم اکنون در آن هستيد. تفاوت فقط عوض شدن موقت چهره ها است و هيچ اصلاح طلب دموکراسی خواهی هم نمی تواند به شما تعهد دهد که ـ با اين قانون اساسی و اين ساختار سياسی (که آقای موسوی خواستار حفظ آن است) ـ می تواند بيشتر از هشت سال رياست آقای محمد خاتمی به شما آزادی تنفس (؟!) دهد تا در پايان آن آمادهء ظهور احمدی نژادی ديگری شويد. اگر به اين قانع هستيد يا برای اين به خيابان آمده ايد، به کارتان ادامه دهيد و خواستاری حکومت سکولار را به فراموشی بسپاريد. ما هم آرزوی ديدار ديگربارهء وطن پاکسازی شده از اسلاميست ها را به گور خواهيم برد. اما اگر از اين زندگی پر رنج و درد، و اين فضای خفقان آور و غير انسانی، به تنگ آمده ايد بدانيد که علاج درد شما فقط خواستاری يک حکومت سکولار است. هشيار باشيد و نگذاريد که حتی با شعارهای آزادی و استقلال و دموکراسی شما را فريب دهند. چرا که هيچ کدام اينها در سايهء يک حکومت مذهبی و ايدئولوژيک بدست نمی آيد و ميسر نيست. و اگر کسی نمی خواهد متوجه تضاد حکومت مذهبی با دموکراسی شود، اگر کسی نمی خواهد قبول کند که در يک حکومت مذهبی آزادی فقط خيالی است که در رؤياهای حسرت زده می رويد، اگر کسی نمی خواهد قبول کند که سکولاريسم شرط اوليهء رفع تبعيض های مذهبی و مکتبی، قدم اول به سوی برقراری آزادی های مصرح در اعلاميه حقوق بشر، و تضمين رسيدن به دموکراسی است علاج او به دست من و ما نيست؛ آيندگان بايد برايش فکری کنند. صريح بگويم. سکولاريست ها از جنس اسلاميست ها نيستند و ضروری است که از قاطی شدن با آنها پرهيز کنند. اگر اين کار در داخل کشور هنوز ممکن نيست، اگر مطرح کردن خواستاری سکولاريسم هنوز مشکل است، وظيفهء ما در خارج کشور پافشاری بر اين اصل اوليه است. باور کنيد که جدائی مذهب از حکومت با جدائی سکولارها از اسلاميست ها آغاز می شود! و باور کنيد که برای «اتحاد عمل» تنها پذيرش سکولاريسم، بعنوان هدف غائی جنبش، از جانب همگان شرط لازم و کافی است. مذهبی ها هم اگر بپذيرند که مذهب نبايد دخالتی در حکومت داشته باشد می توانند با پرچم های سبز خود کنار سکولاريست ها بايستند. اما، اين نکته را نيز فراموش نکنيد که اسلاميست ها هرگز حاضر نيستند حضور سکولارها را تحمل کنند. فرقی هم نمی کند کدام شان باشند؛ عمامه ای، کلاهی، يقه باريک يا کراواتی. آنان هميشه دل به حکومت بسته اند و سی سال است آن را حق طبيعی خود می دانند دعواشان هم ـ بقول خامنه ای ـ دعوائی خانوادگی است. آنها بيشتر و بهتر از شما جوانان بی پيرايه و معصوم می دانند که نبايد شاخه ای را که بر آن نشسته اند ببرند و، پس، همهء ترفندها را بکار می برند تا شما را، فارغ از انديشهء سکولاريستی، به زير چادر سبز خود برده و رنگتان کنند. من يکی اما از سن و سال رنگ شدنم گذشته است.
اسماعيل نوری علا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 1:35 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 19:31 توسط امير آزاد
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 19:7 توسط امير آزاد
|
|
||||||
|
|
|
|
|
پان تورکیسم جنبشی جعلی و بیریشه است که شاید در ترکیه یا ترکمنستان برای مردمان آنجا سودی داشته باشد، ولی سم کشنده آن چندین دهه است که دیگر مردمان از جمله آذربایجانیها و قفقازیها و ارانیها را مورد یورش قرار داده است و با این شعار دروغین که شما «ترک» هستید و نه «ایرانی»! یکپارچگی ملت تاریخی ایران را در خطر قرار داده است. بر اثر همین تبلیغات دروغین، جمهوری جعلی آذربایجان پس از فروپاشی شوروی، به دامان ملت ایران بازنگشت و خود را در هویت بیبنیاد «ترکی» غرق گرداند. همچنانکه پیشتر دیدیم یکی از بزرگترین دروغهای پان تورکها، ترک شناساندن اقوام و تمدنهای کهن این منطقه است. از این جمله میتوان به ترکزبان دانستن مادها اشاره کرد که با استناد به آن غرب و شمال غرب فلات ایران از 3000 سال پیش سرزمینی ترکنشین خواهد بود!
بزرگترین دستاویز اینان، تئوری اوپرت باستانشناس فرانسوی سده 19 میلادی میباشد که حدس زد، زبان مادها از گروه زبانهای اورال – آلتایی بوده است. ولی به این حقیقت اشاره نمیکنند که اوپرت همدوره راولینسون که کاشف خط میخی پارسی بود، میباشد. و تقریبا همه آنچه از زبانهای باستانی میدانیم، پس از اوپرت بدست آمده و تئوری او یک نظریه منسوخ و کهنه شده است. در نادانی اوپرت همین بس که او سه زبان کتیبه بیستون داریوش بزرگ را پارسی، بابلی و مادی! میدانست. ایرانشناسان آنزمان با دیدن تفاوت فراوان ماهیتی میان زبان نخست کتیبه که آریایی است و زبان دوم که سامی است و آن زبان سوم، آنرا زبانی نه آریایی و نه سامی اعلام داشته و به دنبال گزینهای پیشنهادی برای نام و گروه زبانی آن بودند. یکی از گزینهها زبان مادی باستان بود. چراکه این کتیبه در قلب سرزمین ماد بنا شده است. اوپرت با توجه به اینکه میدید، امروزه مردمان شمال غرب ایران به زبان ترکی سخن میگویند، نظریه خود را بنا کرد که بر اساس آن، این زبان سوم، مادی بوده و زبان مادها همریشه با ترکی است! درحالیکه چندی پس از آن روشن شد که آن زبان نه مادی بلکه ایلامی است. بنابراین پی ساختمان تئوری اوپرت فرو ریخت. دیاکونوف بزرگترین مادشناس جهان، که اتفاقا نویسندگان پان ترک ارادت خاصی به او داشته و مدام از کتابهای او برداشت کرده و هرگز به او اتهامات کلیشهای چون آریائیست! و ترک ستیز! نزدهاند، در کتاب خود یعنی تاریخ ماد، به شکل مفصل با ارائه دلایل زبانشناسانه تئوری اوپرت را رد کرده و تا امروز کمتر پژوهشگر سرشناسی دیده شده است که آریایی بودن مادها را زیر پرسش ببرد. زهتابی نویسنده پان ترک، در کتاب خویش تلاش کرده تا تئوری منسوخ اوپرت را بدین شکل خندهآور توجیه کند که «چون از دیدگاه ما، ایلامیان همریشه و همنژاد مادها هستند، پس مادی دانستن زبان سوم کتیبه بیستون از سوی اوپرت نادرست نیست و چون ایلامیان همنژاد ترکان هستند، پس مادها نیز چنینند»! یعنی ایشان یک فرضیه سست بنیاد دیگر که همنژادی مادها و ایلامیان است را زیربنای ترک دانستن مادها قرار داده است. یکبار با هم این این نظریه را بررسی میکنیم و آنگاه داوری درباره این جماعت پان ترک باشد برای شما. نخست این تئوری مطرح میشود که ایلامیان همنژاد ترکان بوده و زبان آنها از گروه زبانهای اورال – آلتایی است. دوم این تئوری مطرح میشود که مادها با ایلامیان همنژاد و همزبانند. دادن تئوری در جهان امروز هیچ ایرادی ندارد. حتا اگر نتوانیم آنرا اثبات کرده و به دیگران بقبولانیم. ولی شگفت اینجاست که بر پایه دو تئوری اثبات نشده، فرضیه سوم خود را شکل داده و آنرا در بوق و کرنا کنیم! و بگوییم مادها همنژاد ترکان هستند! دستکم اگر یکی از این دو پیشفرض مقبولیت آکادمیک داشت، میشد درباره نتیجه بحث کرد. ولی هر دو پیشفرض این استنتاج، ناپذیرفتنی هستند. این درست مانند آن است که من بگویم مصریها آریایی هستند. خب این یک تئوری خواهد بود. سپس بگویم یهودیان اصلیتی مصری دارند. این نیز یک تئوری خواهد بود (هر دوی این تئوریها در جهان مطرح است) ولی من حق ندارم دو تئوری اثبات نشده را با هم جمع بسته و استنتاج کنم که یهودیان آریاییاند! همچنانکه گفتم تئوری همریشه بودن زبان مادها با زبان ترکی یک تئوری مرده است و اگر خود اوپرت امروز میبود تردیدی در پس گرفتن آن روا نمیداشت. ولی درباره همریشه بودن زبان ایلامیان با زبان ترکی میتوان بحث کرده و تئوری اوپرت را روی میز گذارد. البته با دانستن این موضوع که اوپرت ایلام شناس نبود و با بررسی اجمالی واژگان ایلامی بیستون نظر سطحی خویش را بیان کرده بود. از دید تاریخی، استرابون به روشنی در کتاب خود «جفرافیا» تصریح میکند: «مادها مانند پارسیان، خوارزمیان، سغدیان و باکتریاییها آریایی هستند و به یک زبان با تفاوتی اندک سخن میگویند». و هرودوت در کتاب هفتم خود هنگام سخن از لشکرکشی خشایارشا، لباس مادها را با پارسیان یکسان دانسته و همانجا تاکید میکند که در گذشته همه مردمان به مادها، آریایی میگفتند و نام مادی از زمانی خاص بر آنان گذارده شده است. موسا خورنی نیز در همین زمینه تاکید دارد. و مورخان پس از اسلام نیز همواره مادها یعنی مردمان غرب و شمال غرب ایران را آریایی – ایرانی خواندهاند. همچنانکه گفته شد، همسانی فرهنگی به ویژه میان مادها و پارسیان باستان، آنقدر فراوان است که اگر کسی تلاش کند، مادها را ترک بنامد، مجبور است پارسیان را نیز ترک بشناساند! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 20:3 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
خردمند کين داستان بشنود به دانش گرايد، به دين نگرود وليکن چو معنيش ياد آوري شود رام و کوتاه کند داوري ... در اين خاک زرخيز ايران زمين نبودن جز مردمي پاک دين همه دينشان مردي و راد بود کز آن کشور آزاد و آباد بود بزرگي به مردي و فرهنگ بود گدايي در اين بوم و بر ننگ بود از آن روز اين خانه ويرانه گشت که نام آورش مرد بيگانه گشت بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگي کردن و زيستن اگر مايه زندگي بندگيست دو صد بار مردن به از زندگيست ... از ايران و از ترک و ز تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان نه دهقان ، نه ترک ، نه تازي بود سخن ها به کردار و بازي بود همه گنج ها زير دامن نهند بميرند و کوشش به دشمن نهند مرا کاشکي اين خرد نيستي گر آگاهي ، روز بد نيستي ... شود مردمي ، کيش و آيين ما نگيرد خرد ، خرده بر دين ما بياريم آن آب رفته به جوي گر ز آن بيابيم باز آبروي ... تو اين را دروغ و فسانه مدان به يکسان روش در زمانه مدان از او هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معني برد ... به يزدان که ، گر ما خرد داشتيم کجا اين سر انجام بد داشتيم ... بيا تا جهان را به بد نسپريم جهان را به ايران نياز آوريم زن و کودک و بوم ايرانيان به انديشه بد منه در ميان ... نخوانند بر ما کسي آفرين چو ويران بود بوم ايران زمين
فـردوسي بزرگ
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 22:5 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به
هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 1:44 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
کورش و عصبانيت کمونيستی!
بچه که بوديم آخوندی در محلهء ما زندگی می کرد که گهگاه منبر هم می رفت و برای بچه های محل از کرامت های امام اول شيعيان، که خودش او را «آقام علی مرحبا!» می ناميد، يادم است تعريف می کرد که يک بار، در يکی از جنگ های با کفار، آقام علی مرحبا خيلی جوشی شد و شروع کرد به کشتار کافران و يکی يکی شان را با ذوالفقار از وسط دو شقه می کرد. کفار از ترس پا به فرار گذاشتند و لشگريان اسلام آمدند که آقام علی مرحبا را آرام کنند اما خون چنان جلوی چشم حضرت را گرفته بود که با ذوالفقار دو سه تا از لشگريان خودی را هم نصفه کرد و بقيه پا بفرار گذاشتند و چند نفری هم رفتند سراغ دلدل، اسب آقام علی مرحبا، و از او ـ که زبان انس و جن را می فهميد ـ خواهش کردند که حضرت را آرام کند. دلدل رفت کنار حضرت تا به زبان اسبی خودش چيزی بگويد، اما آقام علی مرحبا او را هم دو شقه کرد. کار داشت بيخ پيدا می کرد که خداوند متعال در عرش برين نگران شد و حضرت جبرائيل را فرستاد تا جلوی آقام علی مرحبا را بگيرد. اما خشم ايشان هنوز فروکش نکرده بود و، در نتيجه، با يک ضربت بال جبرائيل را هم قطع فرمودند... باری، پريروز (هفتم آبان) که چند سالی است از جانب کميتهء نجات پاسارگاد روز کورش اعلام شده، يکی از دوستان جوانم از تهران آدرس مقاله ای را روی اينترنت برايم فرستاد، در يکی از سايت های حزب کمونيست کارگری، با عنوان «گرامیداشت روز کورش، نوستالژی رژیم گذشته! مردم نه ایران اسلامی و نه ایران اهورایی نمی خواهند!» (بگذريم که منفی در منفی مثبت می شود و اين عنوان معنای عکس بخود می گيرد. اما به ما چه، ما که معلم ديکته و انشای کسی نيستيم). باری، و به همراه اين مقاله يادداشتی فرستاده بود مبنی بر اين که مقاله مال هفتم آّبان سال پيش است اما يکی دو نفر را می شناسم که از هواداران حزب کمونيست کارگری هستند و امسال مقاله را تکثير و در هر کجا که توانسته اند پخش کرده اند تا ـ لابد، به خيال خودشان ـ جلوی عشق و علاقه مردم را به کورش بگيرند و آن ها را از «ناسيوناليست» شدن نجات دهند مقاله را که خواندم قيافۀ دوست گرامی خانم آذر ماجدی را در حين نوشتن آن مجسم کردم و بی اختيار به ياد آقام علی مرحبا افتادم. خشمی ديدم چندان غليظ که موجب شده ايشان هم از دوست و دشمن نگذرند و، جوش آورده از يک طغيان پايان ناپذير، حساب اين «ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی» را که «بار دیگر به کورش آویزان شده است» و «از مدتی پیش در سایت هایشان به استقبال روز 7 آبان رفته اند» و «نویسندگان شان در مدح کورش و تاریخ و فرهنگ پرافتخار ایران نوشته اند» را رسيده اند (در اينجا نيز تعويض فاعل جمله از من نيست و مطلب با امانتداری نقل شده). در عين حال، از آنجا که من نيز در اين جرم ها که ايشان بر شمرده اند شريکم، فکر کردم جمعه گردی اين هفته را به همين مطالبی که ايشان رديف کرده اند اختصاص دهم و ببينم که منشاء اين خشم آقام علی مرحبائی ايشان چيست و چرا مشغول قطع بال و پر ما هواخواهان برقراری روز گراميداشت کورش بزرگ شده اند. بگذاريد کار را با چند پرسش آغاز کنم. آيا ايشان از «ناسيوناليسم» دلخورند يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب» و يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی»؟ هرکس که دستی از دور بر آتش داشته باشد می داند که اين مقولات با هم متفاوتند و هر کدام جايگاه انديشگی ويژه ای را عرضه می کنند. علت مخالفت ايشان با «ناسيوناليسم» احتمالاً ناشی از همان نگاه کوتاه بينی است که حاضر نيست دو قدم به قبل از پيدايش دولت ـ ملت ها برود و دريابد که آنچه با نام ناسيوناليسم به حکومت هيتلر و موسولينی انجاميد هيچگونه ربطی به ناسيوناليسم تاريخی ندارد. نه اين «ناسيون» (ملت) آن ناسيون قديمی است و نه آن «ناسيوناليسم» (ملت گرائی يا ملی گرائی) با نازيسم و فاشيسم مدرن اروپا نسبتی دارد. در گذشته، من در تفريق اين معانی مطالبی نوشته ام و در اينجا تفصيل نمی دهم. کافی است به اين اشاره کنم که ناسيوناليسم، بعنوان يک پديدهء منتشر بشری، هميشه بوده و هميشه هم خواهد بود و بزرگان سوسياليسم و حتی کمونيسم هم آن را برسميت شناخته اند، چنانکه اندکی بعد شرح خواهم داد. اما شايد ايشان نه به ناسيوناليست ها (در معنای گستردۀ آن) که به «ناسيوناليست های عظمت طلب» اعتراض دارند، يعنی کسانی که می خواهند با گراميداشت روز جهانی صدور منشور حقوق بشر از جانب کورش هخامنشی «عظمت از دست رفته» را بازسازی کنند. البته ايشان در هيچ کجای خونريزی قلمی خود توضيح نمی دهند که معنای بازسازی عظمت گذشته ای که خشم ايشان را برانگيخته چيست. آيا اگر ما، يعنی مجموعۀ کسانی که خود را ايرانی می دانيم و ديگران هم ما را ايرانی می شناسند، بگوئيم که اولين سند قابل قبول تمام دنيا دربارۀ حقوق بشر را يک ايرانی ـ آن هم در 2547 سال پيش ـ منتشر کرده، دروغگوئی کرده و خواسته ايم «عظمت طلبی» کنيم؟ آيا گراميداشت روز صدور منشور حقوق بشر کورش موجب طرح ادعاهای ارضی و تجاوزکارانه نسبت به همسايگان، يا ادعاهای نژادی و تفاخر به خون می شود؟ آيا اگر يکی از ميان ما «ناسيوناليست های طرفدار انديشۀ کورش» گفته باشد (از مقالۀ ايشان نقل می کنم) که «کورش، [بعنوان] نمایندۀ هویت ایرانی، فرهنگ و خرد جاویدان ایرانی را برای همۀ جهانیان نهادینه کرد. [و] روزی که نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر، صادر شد جهانیان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار کرد»، حرف گزافی زده است؟ آيا ايشان معتقدند که کورش ايرانی نبوده و، پس، ايرانيان حق ندارند او را بخود نسبت دهند؟ يا آيا ايشان معتقدند که کورش مفاد منشور حقوق بشرش را از شکم مادر با خود آورده و جامعه ای که او در آن رشد و نمو کرده نمی توانسته اينگونه افکار را در ذهن او تلقين کند؟ يا آيا ايشان معتقدند که ايرانی اصلاً «خرد» ندارد و مفاد منشور کورش هم چندان «خردمندانه» نيست که بشود گرامی اش داشت؟ و آيا اگر يکی از ميان ما ادعا نمايد که اجرای مفاد منشور کورش می تواند «جهانیان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار کند» راه خطا رفته است؟ آيا خانم ماجدی ترجيح می دهند که ما ايرانيان جهانيان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار نکنيم و با همين زبان اتم خواه خمينی و خامنه ای و احمدی نژاد با آنها سخن بگوئيم؟ يا شايد ايشان با ترکيب «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» مخالفند و ايرانيان را لايق عظمت طلبی، آن هم از طريق مفاخره به بزرگان انسان دوست شان و نه جباران خونريزشان، نمی دانند. ايشان پرخاشگرانه می نويسند: « براستی کدام شکوه و افتخار؟ تاریخ ایران مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است!» من البته بهيچ وجه منکر بخش دوم سخن ايشان نيستم اما بنظرم می رسد که ايشان زياد هم اهل مطالعات تاريخی نبوده و دربارهء تاريخ ايران تکرارگوی نظرات عاميانه ای هستند که در بين چپ های دست سوم ايرانی رايج است، و آنچه هائی را مطرح می سازند که چندان با واقعيت تاريخی وفق نمی دهد. مگر اينکه خالد بن وليد و چنگيز مغول و هلاکوخان را هم ايرانی بدانيم. يعنی، ايشان فقط نيمۀ خالی ليوان را می بينند و آن را به کل ليوان تسری می دهند. تازه، کدام ملتی است که پادشاهان خونريز نداشته باشد و از لای اوراق تاريخش خون نچکد؟ اما کدام ملتی هم وجود دارد که فکر حقوق بشر، آزادی مذاهب و عقايد، جدائی مذاهب از حکومت، آزادی انتخاب مکان زيست، و رعايت حال مردمان گوناگون را بصورت قانون درآورده باشد؟ کدام ملت فاتحی است که در روز فتح يک ابرکشور ديگر فرمان عفو عمومی بدهد، سربازان را از آزار مردم باز بدارد، و به ارزش ها و باورهای محلی احترام بگذارد؟ کدام ملت است که برای اولين بار در سه هزاره پيش فرمان لغو بندگی را صادر کند؟ من پرسش هايم را به همان سال های کورش هخامنشی محدود می کنم تا خانم ماجدی دچار خشم بيشتر نشوند. آيا در اينها که گفتم هيچ «شکوه و افتخاری» وجود ندارد و ما محکوميم که همواره خود را فرزندان شاه سلطان حسين و آقامحمد خان قاجار و... بدانيم؟ ايشان می پرسند که «خرد ایرانی دیگر چگونه پدیده ای است؟ آیا خرد هم ملیت دارد؟» و غافلند از اينکه اگر خرد چيزی در حدود «روش راه بردن عقل» باشد، آنگاه هر فرهنگ و هر ملتی در طول تاريخ خود روشی را با آزمون و خطا پرداخته و بکار برده است. و اين تقصير من نيست اگر، مثلاً، خدای اعراب باديه در 1400 سال پيش خدای معجزۀ موسوی و شق القمر نبوی بوده است و خدای فردوسی ما ـ که از قول تاريخی دو هزار ساله می نوشته ـ «خداوند جان و خرد» نام داشته است. می گوئيد ما نبايد به اين بنازيم و بايد هميشه بياد داشته باشيم که ملتی خرافات زده و تا گلو در مذاهب بی خردانه فرو رفته هستيم؟ من براستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و بياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری برقرار بود، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچگاه عقب نمی افتاد. و يا آيا عيبی دارد اگر آقای اسانلو (که معلوم نيست از کی ملک طلق حزب کمونيست کارگری شده است) آگاه شود که اگر در عصر ديگری در ايران بدنيا آمده بودند کسی ايشان را، به جرم بيان خواست های کارگری، زبان نمی بريد و به شکنجه دچار نمی کرد؟ اين همه گفتم اما هنوز به گره کور علت واقعی خشم خانم ماجدی نپرداخته ام. ايشان خوشبختانه دليل اصلی خشم خويش را نيز صريحاً بيان می دارند، آنجا که می نويسند: «اینها خواهان زنده کردن رژیم گذشته هستند. اینها در نوستالژی رژیم گذشته گریان اند. به یاد پدر تاجدارشان کلاه از سر برمی دارند». من از اين سخن سخيف تر و عاميانه تر کمتر شنيده ام. «اين ها» کی هستند که ماهيت شان اينگونه نزد خانم ماجدی آشکار است؟ در کجا سخنی گفته اند که حمل بر سلطنت طلبی و پادشاهی خواهی آنان باشد؟ از کدام يک از سخنان آنها دربارهء منشور حقوق بشر کورش، يا خردی که سازندۀ آن است، و يا سرزمينی که چنين «نگاه به انسان» را پخته و پرداخته است بوی آن می آيد که می خواهند سلطنت محمدرضا شاه را به ايران برگردانند؟ گويا ايشان فراموش کرده اند آن «پدر تاجدار» ـ که به هر تعبيری بگيريم پدر تاجدار خانم ماجدی هم بوده است ـ ديگر وجود خارجی ندارد، و زير سنگ های گران مسجد رفاعی از شر من و ايشان راحت شده است، و بازگشت او که سهل است بازگشت پسر او نيز ـ در شکل اعادهء «رژيم گذشته» ـ ديگر ممکن نيست. گيرم ما کوتاه بيائيم، همين خانم ماجدی و حزبش که قرار است کوتاه نيايند و تا آخرين قطره خون خود را در راه مسدود ساختن بازگشت سلطنت به ايران فدا کنند. اما طرفه تر از همه اينکه تنها سخنانی از اين «سلطنت طلبان» که در مقالهء ايشان نقل می شود برگرفته ای است از سخنان آقای مهندس کورش زعيم، يک عضو سرشناس جبهه ملی، که در هفتم آبان سال گذشته سفری به پاسارگاد داشته و در آنجا گفته که بهتر است روز کورش بزرگ را روز ملی ايران هم بخوانيم. يعنی، براستی، خانم ماجدی نمی داند که اگر کسی من اسماعيل نوری علا را ـ که عضو تشکيلات خاصی نيستم ـ سلطنت طلب بخواند (که برخی نامردمان خوانده اند) اين عنوان به من بيشتر می چسبد تا به مهندس زعيمی که در هيئت اجرائی جبههء ملی نشسته است. من اصلاً به شک افتاده ام که آيا خانم ماجدی می داند که جبهۀ ملی چيست؟ اگر ايشان می گفتند که «اينها» می خواهند حکومتی بورژوائی ـ لیبرالی (که البته مورد نفرت حزب کمونيست کارگری است) برقرار کنند حرفشان بيشتر می چسبيد تا سلطنت طلب بخواندشان. اگر ايشان لااقل ـ در حين مطالعات سياسی خود ـ آخرين منشور جبهۀ ملی را هم خوانده بودند می دانستند که اين جبهه رسماً خواستار برقراری جمهوری در ايران است (که من البته با اين اعلام موضع مخالفم؛ بخاطر اينکه جبهه را از جبهه گی می اندازد و از ملت ايران برای آينده اش سلب اختيار می کند. مگر اينکه جبهه خود را يک حزب سياسی بداند که آنگاه موضوع البته فرق می کند ـ مطلبی که پرداختن مفصل به آن در اينجا جايز و ممکن نيست). باری، سرکار خانم ماجدی به اين نکته توجه نمی کنند که آدمی که می خواهد کار سياسی کند اقلاً بد نيست چهار تا و نصفی آدم سياسی ديگر را ـ که حکم رقبای او را هم دارند ـ بشناسد و فرق آنها را با هم بداند و بفهمد که، مثلاً، نمی توان سخنان آقای داريوش همايون و گفته های آقای مهندس زعيم را يک کاسه کرد و از آن «مانيفست زنده کردن رژيم سابق» را، آن هم با مدد گرفتن از انفاس قدسيۀ کورش هخامنشی، استخراج نمود. اين نوع برخورد و طرز فکر ضرر اولش به همان تشکيلاتی می خورد که پايش که برسد معلوم می شود مدعی آن است که رهبری همهء جنبش های داخل کشور ـ از کارگری گرفته تا دانشجوئی و زنان ـ را يکجا بر عهده دارد. من نمی دانم چرا دوستانی همچون خانم ماجدی، که در گذشتۀ ايران هيچ بارقه ای از نور رستگاری نمی بينند، و افتخار به دست آوردهای انسانی گذشتگان را نادرست می دانند، و همۀ جنبش های جوانان ما را خالی از هويت و تاريخ می بينند، و با اين نفرت از گذشته سخن می گويند، اينقدر وقت شان را صرف يک ملت از زير بوته درآمدهء بی هويت و بی پدر و مادر می کنند. اصلاً، با اين عقايد ضد ناسيوناليستی و ضد ميهن دوستی، چرا نمی روند حزب شان را در خدمت يک ملت «آدم حسابی» بگذارند و وقت عزيزشان را صرف يک عده مردم خون آشام در سراسر تاريخ می کنند؟ بنظر می رسد که در نوع عقيدۀ ايشان برای مقولاتی همچون پای بندی به خاک و وطن و ميهن و «من آنم که ابوعلی سينا دانشمند بود» جائی وجود ندارد. خوب، آيا بهتر نيست خيال همه را راحت کنند و اصلاً با دانش و تبحری که در زبان انگليسی دارند مقالاتشان را برای آنانی بنويسند که قدر سخن ايشان را می دانند؟ بهر حال اگر دری به تخته بخورد و حزب ايشان بر مسند قدرت قرار گيرد لابد قصد دارد چيزی مثل «اتحاد جماهير شورائی ايران» را برقرار نمايد. در آن صورت چه چيزهائی «ايرانيت» اين حکومت را تعيين می کند و آيا ايشان به کسی اجازه خواهد داد که به ديدار آرامگاه کورش برود و يا منشور حقوق بشر او را گرامی بدارد. آيا حکومت شورائی ايشان سد سيوند را که می رود تا آرامگاه کورش به مخروبه تبديل کند خراب خواهند کرد يا آن را به همان بهانه ها که حکومت اسلامی اقامه می کند برقرار نگاه خواهند داشت؟ باری، ما ناسيوناليست های ايرانی که خود را نه عظمت طلب بلکه واقع بين و آينده نگر و سازنده می دانيم، به اين باور رسيده ايم که ملت ها ـ حتی در ميدان بازی فوتبال و المپيک و جام جهانی ـ محتاج داشتن هويت و افتخارند و چه بهتر که، بجای تفاخر به امام زين العابدين بيمار و امام خمينی و استالین سفاک، به کسانی و چيزهائی افتخار کنند که بشود بمددشان هم راهی برای احترام گذاشتن به انسان ها و جدی گرفتن حقوق شان باز کرد، و هم ـ در سطح بين المللی ـ سری توی سرها در آورد. و من يکی، صريح بگويم، نوع نگاه دوست گرامی، خانم آذر ماجدی، را در اين مورد به نگاه آيت الله خلخالی بسيار نزديک می يابم که دوست داشت در کنار کشتن موجودات زنده ـ از قورباغه و گربه گرفته تا ناسيوناليست و مجاهد و فدائی و کمونيست ـ قبرهای آدم های سرشناس را خراب کند، تخت جمشيد را با بولدوزر ويران سازد و کاری کند که از شناسنامهء ما جز يک صفحه مهر انتخابات جمهوری اسلامی و يک صفحهء مهر جيره بندی ارزاق (که رسم حکومت های کمونيستی هم بوده) چيزی باقی نماند. در واقع، من اگر بخواهم، به سبک خانم ماجدی کلام يک نفر را به يک جمع گسترده و گوناگون تسری دهم بايد بگويم که کمونيست های کارگری ايران نيز بهتر است قهرمان خود را در قامت آقای اسفنديار رحيم مشاعی، رئيس سازمان ميراث فرهنگی، ببينند که مجدانه مشغول تخريب و محو آثار باقی مانده از تاريخی است که در کلام خانم ماجدی «مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است». اجازه دهيد سخنم را با شرح مختصری دربارۀ همين نکتۀ آخری تمام کنم. من نمی دانم چرا حزب خانم ماجدی پسوند «کارگری» بخود گرفته و زمين و زمان را به خودی و ناخودی ـ ببخشيد، به کارگری و غيرکارگری ـ تقسيم نموده و، در عين حال، معين نکرده است که سرپرستی کمونيست هائی که کارگر نيستند (مثل همهۀ رؤسای حزب خودشان) با چه تشکيلاتی خواهد بود که بوسيلۀ حزب ايشان «تصفيه» نشود؛ اما اين را می دانم که کمونيسم مارکسيستی بر بنياد تصديق وجود «ملت» ها و علائق تاريخی آنها، که از اشتراکات تاريخی و فرهنگی شان نشئات می گيرد، بوجود آمده و هرگز در پی برانداختن ارزش ها و چهره هائی که غرور و حيثيت و افتخار ملت ها را بوجود آورده اند نبوده است (در مورد «پول پوت» البته، بعلت قلت اطلاعم، اشاره ای نمی کنم). در واقع، درست بخاطر تشخيص همين مطلب بوده که مارکس و انگلس ـ و حتی لنين ـ در برابر پديدۀ «کوسموپوليتنيسم» (جهان وطنی عاری از ارزش های ملی فرهنگی) به پديدهء «انترناسيوناليسم» پرداخته اند که ما آن را در فارسی به «بين الملل مداری» ترجمه می کنيم. معنای انترناسيوناليسم آن است که «ملل» (ناسيون ها)، وجود جداجدای خارجی و واقعی دارند و کمونيسم می کوشد کاری کند که آنها در شبکه ای از روابط صلج آميز، دوستانه و عادلانه در کنار هم بسر برند؛ و چون وجود دارند ـ لااقل بخاطر تمييز دادنشان از يکديگر هم که شده ـ هر يک دارای ويژگی های خاصی هستند که می توان مجموع شان را شناسنامه و هويت هر ملتی دانست. حتی در داخل «اتحاد جماهير شوروی» (يا «شورائی») در دوران لنين نيز «احساسات مليه» (يا به زبان روزا لوکزامبورک National Aspirations) مورد نفی قرار نگرفته، بزرگان افتخار آفرين گذشته، حتی اگر (همچون پوشکين) شاعر درباری هم بودند، مورد تکريم قرار گرفته و برای حفظ آرامگاه و مجسمه و حتی خانه و ميز و قلم شان بودجه تخصيص داده می شد. در عين حال، اين «اتحاد شورائی» هم با پيوستن داوطلبانهء ملت ها به يکديگر ـ و بخصوص همراه با برسميت شناختن «حق جدائی طلبی از اتحاديه» برای هر يک از آنان ـ تصور می شده است و واحد «ملت» سنگ بنای ايجاد «اتحاديه» بوده است. در واقع، مقابله کردن با احساسات و ارزش های ملت های مختلف، و کوشش در امحاء ويژگی های ملی آنها، يکی از مواريث شوم دوران استالين است. و من يقين دارم اعضاء محترم حزب کمونيست کارگری ايران دوست ندارند که خود را ميراث بر يکی از خون آشام ترين ديکتاتورهای تاريخ بدانند. بياد داشته باشيم که آفرينندگان اصلی نظريه های مارکسيستی، بعنوان آدميانی تحصيل کرده و مطلع و با سواد و فرهيحته، همگی به اهميت ارزش های ملی و مفاخر ملت ها واقف بوده و در راستای تکريم درخشش های تاريخی آنان اشاره های بسيار کرده اند، تا آنجا که شخص مارکس، با توجه به شرايط دلخراش عربستان چهارده قرن پيش، در مورد ظهور اسلام در شبه جزيرۀ عربستان از عنوان «انقلاب محمدی» نام برده و اين انقلاب را بخاطر گسست اش از رسوم و روابط اقتصادی قبيله ای و حرکت اش بسوی نوعی فرهنگ شهری بسيار ابتدائی ستوده است. حال اين دست آورد را مقايسه کنيد با دست آورد کورش بزرگ در هزار سال پيش از پيامبر اسلام تا اهميت تفکر و خرد کورش ايرانی برايتان روشن شود. حال بدبختی را ببينيد که بخشی از ايرانيانی که خود را پيروان راه مارکس می دانند به ديگران خرده می گيرند که چرا رفته ايد و گشته ايد و «از ميان اوراق خونريز تاريخ ايران» يک نفر را که مبشر صلح و دوستی و بنيانگزار برسميت شناختن حقوق بشر و الغاء بردگی و آزادی عقيده بوده بيرون کشيده و عمل او را ستايش می کنيد؟ و چون چنين می کنيد معلوم است که عظمت طلب ايد و می خواهيد رژيم گذشته را احياء کنيد. (به معنای تلويحی سخن خانم ماجدی، مبنی بر اينکه احياء رژيم گذشته نوعی عظمت طلبی است، نيز کاری ندارم!) و اينجاست که واقعاً دلم بحال آن مردم نيامده ای می سوزد که ايشان مقالهء خود را با توصيف آنان به پايان برده اند: «مردم خواهان یک زندگی آزاد، برابر و مرفه اند. مردم سعادت و رفاه و آزادی می خواهند... این امیال و خواست مردم ایران را فقط کمونیسم کارگری می خواهد و می تواند تامین کند. یک دنیای بهتر آینده ایران را رقم می زند. مردم نمی خواهند به گذشته رجعت کنند، می خواهند به آینده ای با افق باز و شاد قدم بگذارند»؛ آری، دلم می سوزد وقتی مجسم می کنم که ـ در يک آيندۀ خيالی ـ اين ساکنان «پروار بندی» حرب کمونيست کارگری، نه تاريخی دارند، نه خاطره ای، و نه چيزی برای مغرور بودن در جامعۀ بين المللی اما، در عوض، بسيار مرفه و شاد و شنگول اند. البته يادمان هم باشد که يک قرن تجربهء انواع حکومت های کمونيستی نتوانسته مردمی شاد و مرفه، آنگونه که خانم ماجدی می گويد بيافريند؛ حال آنکه هيچ کدام از آن حکومت ها به قتل و فلع و قمع شخصيت های برجستهء تاريخی هم برنخواسته بودند. گويا اکنون قرار است اين نقيصه از جانب حزب کمونيست کارگری ايران برطرف شود!
ای ـ ميل شخصی اسماعيل نوری علا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 19:26 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
نسبت دینداران با علم
نوشته ی: ریچارد داوکینز ترجمه ی امیرغلامی دیدگاه های دینداران در مورد علم را می توان به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را "هیچ-ندانی"، "همه چیز-دانی"، و " عدم رقابت" می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است. طرفداران دیدگاه "عدم رقابت" به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است. طرفداران "عدم رقابت" با این هیچ مشکلی ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است. "هیچ –ندانی" ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند، و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است: تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است. این گروه طرفدار "هیچ-ندانی" دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است. گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان داده شود که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چگونه چیزی است، از من خواسته شد که یک رشته بحث با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این وضع قابل مقایسه بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟ گروه سوم، یعنی "همه چیز-دانی" ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند. در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه "همه چیز-دانی" سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند. آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟ اکنون به طرفداران "عدم رقابت" بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست. خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: "خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست". "خدا مبنای هستی است". "خدا ذات حیات است". خدا همان جهان است". "آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟" "البته که به وجود جهان باور دارم." "پس به خدا هم باور دارید." "خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟" "خوب، پس به خدا هم باور دارید." وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر، اصلاً چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛ و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما از این امور سر در بیاوریم، شاید "بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد." مشکل اینجاست که خدا به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را به مجازات مرگ محکوم کند. انجیل افسانه ای همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم به غایت سطحی است. طرفداران "عدم رقابت" در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران "عدم رقابت"، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را پیش گرفته اند. برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است. اگر ایشان طرفدار "عدم رقابت" بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد. احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند. ارث بری دین سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران "عدم رقابت" می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری) بمانیم. در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع جای چون و چرا ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ، پلنگ صورتی خانه داشته باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟ مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره وجود داشته باشند. اما اغلب مردم به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند. گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی از گروه "هیچ-ندانی" ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود. نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع لاادری به موضع بیخدا رانده می شوید. احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید، بنا به سرشت خود کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است. زیبایی شگرف نظریه ی تکامل داروین این است که توضیح می دهد که چگونه موجودات پیچیده و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی ساده و بسیط پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند. فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده است. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است – حقیقتاً بودن اش بعید است. حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (و ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد. علم توضیح می دهد که چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار) از سادگی (مسئله ی ساده) ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ چیز نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که می کوشیم توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 20:59 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
· اسلام کاملاً مبتنی بر خرافات و موهومات است و اصول دین اسلام پایه های عقلی درست و معتبری ندارند. · اسلام از دلایل اصلی عقب ماندگی و فقر فرهنگی و مادی در هر جامعه اسلامی است و مسلمانان خود نخستین قربانیان اسلام هستند. · مردمسالاری، حقوق بشر، عرفی گرایی و انسانگرایی مفاهیمی کاملاً در تناقض با اسلام هستند و با حضور اسلام تحقق هریک از آنان محال است. · فاشیسم، تروریسم، تبعیض جنسی، کودک آزاری، خشونت طلبی، دگراندیش ستیزی، کینه توزی و ارتجاع و عقب ماندگی همگی در اسلام ریشه دارند. · جنایات نظام جمهوری اسلامی و سایر گروه های اسلامگرا اغلب مبتنی بر آموزه های اسلام و به پیروی از بنیانگذاران این دین است و مشکل اصلی اسلام است نه عاملان آن. · روشنفکری دینی و اصلاح طلبی اسلامی جنبش های از درون تهی و نادرستی هستند که نه تنها مشکل بنیادگرایان اسلامی را حل نمیکنند بلکه با پوشاندن زشتی های اسلام از نابودی آن جلوگیری میکنند و اسلام استعداد اصلاح طلبی را ندارد و تنها راه حل برای مقابله با اسلام نابود کردن آن است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 23:51 توسط امير آزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
…. همين تجربهء هفت هزار ساله به ما می گويد که اگر نوروز يک عيد و جشن مذهبی بود در همان نخستين خم کوچهء تاريخ از ميان رفته بود. اما نوروز، تنومند و با شکوه و زيبا ـ تکيه زده بر عصای ستبر جداسری (جدائی از ايدئولوژی و مذهب) ـ از راه بندان همهء مذاهب رد شده است تا امروز نيز در مقابل اين پهلوان پنبهء خرافات زدهء حکومت اسلامی بايستد و بگذارد تا نوکران حکومت شان تملق اش را بگويند، تاريخ و هويتش را معوج بازگويند و در لحظهء تحويل سال بسوی «عرش الهی» شان دست بگشايند و، در عيدی ايرانی، به زبان عربی التماس کنند که: «يا مقلب القلوب و الابصار...» اسماعيل نوری علا http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2008/032108-Noruz.htm |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 1:44 توسط امير آزاد
|
|
||